تبليغاتX
تراوشات یک ذهن

وقتی در سراسر خاک ایالت متحده بر روی هر دستگاه دی‌وی‌دی پلیر توشیبا که به فروش می‌رسد  یک عدد دی‌وی‌دی فیلم ضدایرانی ۳۰۰ به رایگان اهدا می‌شود ما چرا این کار را انجام نمی‌دهیم؟ چرا فیلم‌های مایکل مور را به دست مردم ایران نمی‌رسانیم تا بهتر امریکای جهانخوار را بشناسند؟ دوستان بروید حساب کنید ببینید تا حالا چند دستگاه پلیر توشیبا فروخته شده؟ آن وقت بهتر می‌توانید درک کنید مردم امریکا چه تصویری از ایران و ایرانیان برای خودشان ساخته‌اند؟

این یعنی سیاست. یعنی استراتژی. یعنی جنگ روانی. وقتی امریکایی‌ها از مرجان ساتراپی دعوت می‌کنند تا به امریکا برود و در هشتادمین مراسم اسکار به تاریخ بیست و چهارم فوریه در کداک تیاتر شهر لس‌آنجلس مهمانشان باشد، چرا ما از مایکل مور چنین دعوتی را به عمل نمی‌آوریم تا برایمان بگوید در این بهشت دروغین لیبرال‌ها چه فجایعی رخ می‌دهد؟ چرا وقتی می‌توانیم با سیاست رفتار کنیم این کار را انجام نمی‌دهیم؟

همین طور که مسئولین وزارت ارشاد تصمیم می‌گیرند فیلم‌های مایکل مور (بولینگ برای کلمباین، فارنهایت ۱۱ / ۹ و سیسکو) را در دوره‌های مختلف جشنواره فجر نمایش دهند، دقیقن با همین سیاست امریکایی‌ها از پرسپولیس دعوت می‌کنند که بتوانند نقاط خاکستری رنگ کشور ایران را برای جهانیان به نمایش بگذارد.

اگر شما پرسپولیس را یک فیلم ضدایرانی می‌دانید پس سیسکو مایکل مور هم یک فیلم ضدامریکایی است. پس اجازه دهید به این دو اثر با یک چشم نگاه کنیم و هیچ کدام را ضد هیچ کشوری ندانیم. پرسپولیس درباره ایران است و سیسکو درباره امریکا. هر دو فیلم با نگاه انتقادی به وضع موجود کشورهایشان ساخته شده‌اند. اگر چه پرسپولیس یک انیمیشن سیاه و سفید است و سیسکو یک فیلم مستند رنگی ولی هر دو دارند از حقیقت جامعه‌شان صحبت می‌کنند.

خیلی از سکانس‌های پرسپولیس را انکار نمی‌کنم وقتی بدتر از آنچه که مرجان ساتراپی دیده است وجود دارد، انکار کردنش خیانت به ملت ایران است. ولی از دو چیز ناراحتم، یکی اینکه پرسپولیس را ماشین تبلیغاتی غرب دارد به نفع خودش بلاک و بر علیه ایران استفاده می‌کند. پرسپولیس از این به بعد به یکی از مهمترین ابزار آمریکا برای زمینه‌سازی روانی برای عملیات نظامی یا غیرنظامی «آزادسازی زنان و دختران ایران از چنگ ملاها» تبدیل خواهد شد.

و دوم هم از کسانی ناراحتم که کارهای دشمن شادکن انجام می‌دهند که به سود امپریالیسم تمام می‌شود. اینکه یک مامور با لباس فرم یک دختر بدحجاب را با لگد سوار ماشین رسمی جمهوری اسلامی می‌کند، برادران اینکه دیگر توطئه استکبار نیست.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 22:34 توسط سید حسن حسینی |

استاندار قم گفت : « از همه مسوولان و مردم قم مي‌خواهم تا در يك حركت انقلابي اسلامي در “روز برفروبي و يخ زدايي” مشاركت كنند و كليه معابر و كوچه‌هاي شهر را از برف و يخ پاكسازي كنند. وي افزود: مردم هميشه در صحنه قم نشان داده‌اند كه در شرايط مختلف در صحنه حضور دارند و با همكاري و مشاركت گسترده آنها مشكلات را يكي پس از ديگري پشت سر خواهيم گذاشت و روز جمعه نيز نمايشي از مشاركت عمومي را شاهد خواهيم بود.»

هیچ کس با بکارگیری روحیه انقلابی و اسلامی مردم مخالف نیست و  ما به این روحیه مردم هم افتخار می کنیم. اما مسئله این است که مسئولان بی تدبیری و سوء مدیریت خود را می خواهند با « روحیه انقلابی مردم » جبران کنند. خدارحمت کند ابداع کننده سنگ قزوین را !

نمی دانم جریان غائله دراویش گنابادی در قم را یادتان هست یا نه ؟ پیش از آنکه روز غائله فرا برسد گزارش های مختلفی از تحرکات مختلف این گروه می رسید و طبیعتا نهادهای امنیتی دقیقا در جریان ماوقع بودند. اما دیدیم در روز واقعه تقریبا همه نیروهای امنیتی شامل ( لباس رسمی، لباس شخصی، بی سیم به دست، بی سیم زیر کاپشن ، باتوم به دست ، باتوم زیر شلوار و …) همگی نظاره گر بودند و مردم جلو رفتند کار تمام شد . بعد از این جریان وزارت اطلاعات نمایشگاهی از کشفیات این محل برگزار کرده بود تا نشان دهد این گروه چگونه علیه نظام و کشور و مردم برنامه های خطرناک داشتند. خب اگر این نمایشگاه راست می گوید ، پس چرا نیروهای امنیتی وارد عمل نشدند و تنها نظاره گر بوند ؟ اگر در این درگیری ها یکی از طرفین کشته می شد چه کسی جوابگو بود؟

گویا یک رسم نهادینه شده در قم وجود دارد که کارهای سخت و بحرانی که به عهده مسئولان است، توسط « مردم همیشه در صحنه » به پایان برسد . والله در آذربایجان که سالی چند مورد برف سنگین داریم ، با چنین مشکلاتی مواجه نیستیم.لابد مردم آذربایجان همگی دوآتشه انقلابی هستند که مشکل برف در معابر را دو هفته پس از بارش ندارند.
خدایا ! مردم انقلابی و همیشه در صحنه قم را از مسئولان این شهر نگیر 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 13:53 توسط سید حسن حسینی |

یکی از دوستان با نام شاعرانه شعری گذاشته بود

توی قسمت نظرات پست قبلی حیفم آمد اینجا نگذارمش .

ممنون از لطفشون

ماجرا اين است كم‌كم كميت بالا گرفت

جاي ارزشهاي ما را عرضه كالا گرفت

احترام «ياعلي» در ذهن بازوها شكست

دست مردي خسته شد، پاي ترازوها شكست

فرق مولاي عدالت بار ديگر چاك خورد

خطبه‌هاي آتشين متروك ماند و خاك خورد

زير بارانهاي جاهل سقف تقوا نم كشيد

سقفهاي سخت، مانند مقوا نم كشيد

با كدامين سحر از دلها محبت غيب شد

ناجوانمردي هنر، مردانگيها عيب شد

خانة دلهاي ما را عشق خالي كرد و رفت

ناگهان برق محبت اتصالي كرد و رفت

سرسراي سينه‌ها را رنگ خاموشي گرفت

صورت آئينه‌ها زنگ فراموشي گرفت

آتشي بي‌رنگ در ديوان و دفترها زدند

مهر باطل شد به روي بال كفترها زدند

كارگردانان بازي باز ما با جر زدند

پنج نوبت را به نام كاسب و تاجر زدند

روزگار كينه‌پرور عشق را از ياد برد

باز چون سابق كلاه عاشقان را باد برد

تا هواي صاف را بال پر كركس گرفت

آسمان از سينه‌ها خورشيد خود را پس گرفت

+ نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 1:36 توسط سید حسن حسینی |

خلاقیت از آن صفت های پسندیده ای است که هیچ جور نمی شود با آن مخالفت کرد. شنیده ام که در ممالک کفر برای این که بچه ها خلاق بار بیایند هزار کار می کنند، از آزاد گذاشتن اشان برای سرک کشیدن و پرسیدن و زیر سؤال بردن همه چیز تا فراهم کردن امکان جستجو برای رسیدن به جواب؛ شنیده ام آن جا در کتابخانه ها موسیقی زنده اجرا می کنند تا محیط برای مردم کتاب خوان جذاب تر باشد- توجه می کنید که مردم کتاب خوان دارند-، شنیده ام کتابخانه های اشان تا صبح باز هستند و حتی سفارش تلفنی قبول می کنند! شنیده ام در مدرسه به جای حفظ کردن جدول لگاریتم اعداد، تجربه کردن، دیدن و لذت بردن از زندگی را یاد می گیرند. محیط برای بروز خلاقیت اهمیت ویژه ای دارد، یک دانش آموز خلاق در دبستان مورد تشویق قرار می گیرید اما در یک پادگان خلاقیت پاداشی جز تنبیه و توبیخ به همراه نخواهد داشت چرا که نظم پادگانی با نوآوری مخدوش می شود. آدم ها، جستجو کردن را از کودکی و با تمرین یاد می گیرند و جستجو لازمه ی خلاقیت است. برای ما که در دوران مدرسه، در صف می ایستیم، سرود می خوانیم، حرف نمی زنیم، سؤال نمی کنیم، رونویسی می کنیم، دیکته های سخت می نویسیم، موهای امان را مثل سربازها کوتاه می کنیم و یونیفورم می پوشیم و یاد می گیریم که از آقای ناظم مثل سگ بترسیم و همیشه تهدید می شویم که آن پرونده ی کذایی را روزی بالاخره زیر بغل امان می زنند و از مدرسه اخراج امان می کنند، خلاق بودن به صورت یک عادت اجتماعی و یک ارزش عام در نمی آید و بیشتر به یک شوخی لوس می ماند. خلاقیت در ما با ابداع روش های تازه برای فرار از فشار قانون معنی پیدا می کند با این وجود چون عقل رس می شویم و به دست همسایه نگاه می کنیم می فهمیم که آن هم بخشی از زندگی معنوی ما است و نباید از دنیا عقب بمانیم آن وقت شروع می کنیم تا خیلی دیر خودمان را به آدم هایی خلاق تبدیل کنیم. خلاقیت های زورکی نتیجه هایی خنده دار به دنبال دارد:

بافنده ای دیدم که به خاطر احیای بازار فرش ایران در خارج از کشور و کم کردن روی رقبای خارجی، از هندی و ترک و پاکستانی و چینی، روی کرد خلاقانه به بافت فرش را آخرین چاره دیده بود و در نتیجه فرشی کروی بافته بود شبیه به یک بالن بزرگ که بادش در حال در رفتن است و نقشه ی تمام کشورها و اقیانوس ها و نام آن ها را به الفبای لاتین بر روی آن نوشته بود، فرشی که پهن نمی شد، به درد درس دادن جغرافیا در مدرسه نمی خورد، به درد قرارگرفتن در گوشه ی دفتر کار چارلی چاپلین، در فیلم دیکتاتور بزرگ هم نمی خورد تا با آن به توهم مالکیت دنیا بازی کند. حتی به درد پوز زنی از رقیب خارجی نمی خورد که خود بهترین دلیل بود بر اثبات حقانیت رقیب! فقط به درد خندیدن می خورد.

خطاطی دیدم که یک مثنوی را بر نوک سوزنی نوشته بود و نقاشی که صحنه ی نبردی بر نوک برنجی کشیده بود، آن ها هم دنبال نوآوری بودند اما دانه ی برنج را کبوتری به جهالت خورد و سوزن در میان اسباب خیاطی همسر هنرمند گم شد.

بی مصرف بودن لازمه ی نوآوری و خلاقیت نیست. می توان شعری سرود و تا آخر دنیا به انتظار یک خواننده نشست یا نقاشی کشید و آن را در یک انبار به انتظار کشف شدن نگاه داشت، می توان سی سال عمر را تلف کرد و رمانی نوشت که هیچ کسی نخواند دور ریختن چند کیلو کرک و پشم یا یک دانه برنچ یا یک سوزن چرخ خیاطی گرچه اسراف است و نکوهیده اما خیلی مهم نیست، حتی تلف کردن عمر و سرمایه ی شخصی هم به کسی ربطی ندارد اما دور ریختن سرمایه های یک ملت فقیر فقط برای اثبات این که ...........

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 14:41 توسط سید حسن حسینی |

آقاي احمدي نژاد ابتدا، از اين که شما را به شوخي "آقاي رئيس جمهور" خطاب مي کنم عذر مي خواهم. مي دانم شوخي زشت و کثيفي ست، ولي خب گاه آدم از روي ناچاري مجبور مي شود، سوژه  طنزش را به نحوي خطاب کند که لبخند بر لب خواننده بنشيند. مي دانم که خود شما هم اين لفظ و خطاب را باور نمي کنيد و به دل هم نمي گيريد که شما را "آقاي رئيس جمهور" يا "جناب پرزيدنت" صدا کنند. مطمئن هستم اين لفظ در گوش خود شما هم خنده دار و عجيب به نظر مي رسد. آخر شما را چه به رئيس جمهور شدن؟ لابد مي دانيد، وقتي مي گوييم رئيس جمهور، يک مقام خيلي خيلي بزرگ به ذهن مان مي آيد. کسي که نماينده ي اجرايي مردم يک کشور است. کسي که منتخب يک ملت است. کسي که سال ها در عالم سياست رنج کشيده، و از سنين جواني وارد عرصه هاي سياسي و حزبي شده و آرام آرام خود را به مردم شناسانده و راي آن ها را براي خود جذب کرده است. وقتي مي گوييم رئيس جمهور چنين مقام ِ محترمي به ذهن متبادر مي شود. با اين تفاصيل، معلوم است که گفتن رئيس جمهور به شخص شما يک شوخي ست که از فرط تکرار، بي مزه و زشت شده است. نکند شما هم مانند دائي جان ناپلئون، در اثر تکرار اين شوخي و جوک، باورتان شده است که رئيس جمهور ايرانيد؟ نه. فکر نمي کنم دچار چنين ماليخوليايي شده باشيد. شما مي دانيد که مردم، شما را انتخاب نکرده اند. شما منتخب مشتي شياد هستيد که از خدا و پيغمبر و امام مايه گذاشته اند، و براي شما راي خريده اند. شما منتخب مشتي زورگو هستيد که هر انتخاب ديگري را براي مردم غير ممکن کرده اند و تنها شما را با يکي دو عروسک خيمه شب بازي ديگر در معرض انتخاب مردم گذاشته اند. نکند باور کرده ايد که مردم به طور طبيعي و به دلخواه خودشان به شما راي داده اند؟ مي دانم -و در سفر اخيرتان به آمريکا به چشم خودم ديدم- که شما دروغگوي خيلي خيلي بزرگ و ماهري هستيد ولي باور نمي کنم به همان اندازه نادان باشيد. خب؛ اگر شما واقعا رئيس جمهور مي بوديد، اگر شما منتخب مردم مي بوديد، اگر مردم از ميان ده انتخاب آزاد، به هر دليل شما را انتخاب مي کردند، آن وقت اگر به آمريکا مي رفتيد، نماينده ي من هم بوديد هر چند شما را انتخاب نمي کردم. نماينده ي ملت هم بوديد. نماينده کشور هم بوديد. در آن صورت، اگر حتي همين آدمي بوديد که امروز هستيد، -يعني يک آدم به شدت دروغگوي فريبکار ِ عامي- باز هم نماينده ي من بوديد و من اگر رئيس دانشگاه کلمبيا يا هر کس ديگري خصائل زشت شما را با صراحتي که در مجامع دانشگاهي مرسوم نيست به رخ تان مي کشيد، مي ايستادم و تند ترين اعتراض ممکن را به او مي کردم. اما احمدي نژاد عزيزم! شما هيچ کس ِ من نيستيد. نه رئيس جمهوريد، نه منتخبيد، نه نماينده ي ملتيد، نه سمبل کشوريد، و نه هيچ چيز ديگريد. شما حتي "رئيس"ِ قوه ي مجريه هم نيستيد.  شما هيچ چيز من، و هيچ چيز ملت نيستيد،  پس چرا بايد از رفتار رئيس دانشگاه کلمبيا ناراحت شوم؟ من فکر مي کنم يک عراقي هستم و صدام به دانشگاه کلمبيا مي رود و رئيس دانشگاه به او صريحا مي گويد ديکتاتور. بايد ناراحت شوم؟ خب معلوم است نمي شوم. من فکر مي کنم که يک افغان هستم و ملا محمد عمر به دانشگاه کلمبيا مي رود و رئيس دانشگاه به او صريحا مي گويد بي سواد. بايد ناراحت شوم؟ معلوم است نمي شوم. اگر ناراحت بشوم معلوم مي شود که خودم در چنبره ي احساسات ِ ميهني يي که امثال ِ صدام و ملامحمد عمر، عوام را در آن گرفتار مي کنند و شيره ي جان شان را مي مکند گرفتار آمده ام و بايد فکري به حال خودم و افکار مسموم شده ام بکنم. من تکليفم با صدام و ملامحمد عمر و هيتلر و موسوليني و شخص شما مشخص است. شما نمي توانيد ديگر مرا با اين افکار مهيج ملي و ميهني بازي دهيد. يادتان مي آيد، جريان موشک هايي که به بلژيک حمل شده بود و بلژيک ادعا کرد که بالاي چشم آقاي رفسنجاني ابروست؟ آه از نهاد ِ همه بر آمد. همه ي قلم ها –از تماميت خواه تا اصلاح طلب حکومتي- بلژيک را نشانه گرفت و به تمسخر او پرداخت. گفتند حالا بلژيک هم براي ما آدم شده است که مي خواهد از رفسنجاني بازجويي کند. نه. دوران اين شامورتي بازي ها لااقل براي من تمام شده است. شما نه نماينده ي منيد، نه سمبل ايرانيد، و نه هيچ چيز ديگر. پس دليلي ندارد که از حرف هاي صريح – و نه غلط – آقاي بالينجر ناراحت شوم. خيلي از دوستان اهل قلم و انديشه ي ما به خاطر صراحت و تندي رئيس دانشگاه کلمبيا، احساسات شان جريحه دار شد و قلم بر ضد او گرداندند. اين البته حق آن هاست و مي توانند به هرکسي خواستند انتقاد کنند. اما بگذاريد چند وقتي سپري شود و از معرکه اي که مشاوران شما به راه انداخته اند و مظلوم نمايي ها و ذکر مصيبت هايتان مدتي بگذرد. بگذاريد، اولين گروه از همين نويسندگان را نظميه شما بگيرد و به زندان بيندازد. بگذاريد، اولين مشت و لگدها را زنان ما در خيابان ها بخورند. بگذاريد، اولين گروه از دانشجويان از زندان بيرون بيايند و از شکنجه هايي که بر آن ها رفته است بگويند. بگذاريد سهيل آصفي آزاد شود و از آن چه بر او گذشته است تعريف کند. بگذاريد آن دو روزنامه نگار کرد ِ محکوم به اعدام –عدنان و هيوايي که شما با وقاحت مي گوييد وجود خارجي ندارند- از شرايط دشواري که امروز در آن به سر مي برند بنويسند. آن وقت مظلوميت شما از يادها خواهد رفت. معرکه گيري هاي شما از يادها خواهد رفت. نمايندگي شما، رياست جمهوري شما، سمبل يک کشور بودن شما همه از ياد خواهد رفت. آن وقت صحبت هاي صريح آقاي بالينجر به چشم ها زيبا خواهد آمد. آن وقت صحبت هاي صريح آقاي بالينجر، صداي مردم ايران خواهد شد. آقاي احمدي نژاد؛ مي خواهم به خودم اميدواري بدهم که ماليخولياي قدرت، ذهن شما را آن چنان از کار نينداخته باشد که اين حرف هاي روشن و واضح را نفهميد. شايد هم اشتباه مي کنم واقعا خودتان را نماينده ي مردم و سقراط زمانه و معجزه ي هزاره مي پنداريد؟ منتظر مي شويم و شما را به دست قدرتمند "آينده" مي سپاريم. همان آينده اي که هيتلر و موسوليني و چائوشسکو و هونکر و پينوشه و ملامحمد عمر و صدام را به آن روز انداخت که ديديد و ديديم. آري منتظر مي مانيم و مي بينيم. مطمئن باشيد که
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 14:16 توسط سید حسن حسینی |

دکتر کاشی در شناخت مسائلی که ما نادیده می گیریم استاد است. مساله خدا هم از همین شمار است. خدا تابو شده است برای اهل فرهنگ و روشنگری. اما خوب است گفتگو از خدا را آغاز کنیم. مثل همین مقدمه از دکتر کاشی :

نکند خدا نباشد.
گاه به شدت می‌خواهم که خداوند باشد،
با او کاری دارم. خواستی دارم که باید برآورده کند.
اگر در این میان بگویی که او نیست، و اطمینان مرا جلب کنی که او نیست، افسرده خواهم شد

نکند خدا باشد.
گاه به شدت می‌خواهم که او نباشد.
فرض وجودش انجام کاری را دشوار می‌کند. حس مزاحمت می‌کنم.

مطمئنم که خدا هست.
من نه چیزی می‌خواهم نه قصد انجام کاری را دارم.
اما از رخدادی خوب یا بد، چندان شگفت زده شده‌ام که حس وجود خداوند سراپای وجودم را در برگرفته است. اگر در چنین موقعیت‌هایی بیایی و در باب اثبات و نفی وجود خدا صحبت کنی، حس می‌کنم چرند می‌گویی.

ممکن است هدایت یک عملیات سرقت را به دست دارم. اما همه چیز خلاف پیش بینی‌های من رخ می‌نماید. ممکن است به دلیل تربیت دینی از رخدادهای غیر قابل پیش‌بینی به یاد وجود خداوند بیافتم و مطمئن شوم که او هست و اینک اوست که مانع است. من اطمینان حاصل کرده‌ام که خدا هست، اما خوشحال نیستم. کاش نبود.

مطمئن نیستم که خدا باشد.
اگر هر چه از او بخواهم ندهد، نه یکبار و چند بار بلکه صد بار. وقتی در جدال زندگی بیش از حد احساس تنهایی و بی یاوری کنم، هنگامی که مقصود باطل دیگری را کامیاب بیابم، وقتی شرهای بزرگ چهره‌های مظلوم را در خاک می‌کشاند . .... مطمئن می‌شوم خدا نیست. البته این اطمینان توام با خواست اندوهبار وجود خداوند است.

معتقدم که خدا هست.
در این باب استدلال نیز می‌کنم. بی آنکه الزاماً مطمئن از وجود او باشم. شاید از اعتقاد به وجود او سخن می‌گویم، صرفاً از این جهت که دلم می‌خواهد باشد

معتقدم که خدا نیست.
اما در عین حال به وجودش اطمینان دارم. نمی‌توانم استدلال کنم، اما از اطمینان به وجود او نیز نمی‌توانم دست بکشم. در عین حال ممکن است چندان نیز دلم نخواهد که باشد.

گروه‌های تحصیل کرده، اغلب به تبع آموزش‌‌های مدرن، اعتقاد خود به وجود خداوند را از دست می‌دهند، اما اطمینان و خواست‌شان همواره با بود و نبود خداوند درگیر است. در باب وجود خداوند سکوت می‌کنند، اما گاه حس‌شان به شدت درگیر اطمینان به وجود خداست. احساس تنهایی می‌کنند، با شدت دلتنگی می‌پرسند واقعاً خدا هست و مقصودشان این است که خدا کند که باشد.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 19:52 توسط سید حسن حسینی |

اتفاقی افتاد.
 
فهمیدم یعنی یادم آمد که باید معمولی بود و معمولی زیست، باید معمولی معمولی بود، اساسا در این دنیا آدمهای معمولی راحت ترند، نفس راحت بیشتر می کشند، تکلیف زندگی خودشان را بهتر و بیشتر می دانند، خیلی هم راجع به چیزی نمی اندیشند. اگر کتاب هم می خوانند کتابهای معمولی می خوانند یا کتاب را معمولی می خوانند.
 
همه ی ما خواسته یا ناخواسته آدمهای معمولی را بیشتر دوست داریم. آدمهای غیر معمولی را دوست داریم اما تا زمانی که فاصله ی قابل توجهی با ما دارند. نمی توانیم بپذیریم که این آدم غیر معمولی پدر یا مادر یا برادر یا خواهرمان باشند.
 
شریعتی از محبوبترین شخصیتهای دوره ی انقلاب است، اما کدامیک از مادران و پدران ما می توانند فرزندشان را دز لباس او ببینند. شاید برای لحظه ای گذرا یا چند صباحی، اما با امید اینکه در نهایت فرزند به یک آدم معمولی تبدیل شود.
 
هر چیز که ما را از معمولی بودن در بیاورد مذموم است، هر چیز.
 
 این معمولی بودن خیلی به دیندار بودن با نبودن هم حتی ربطی ندارد، یک آدم معمولی باید همیشه سر و وضع مرتب و عامه پسندی داشته باشد، اهل دود و دم نباشد، درس بخواند، هرچه بیشتر بهتر، دنبال کسب و کاری آبرومند باشد، به موقع ازدواج کند، به موقع بچه دار شود، به موقع بخوابد و بیدار شود، خیلی راجع به اصول حاکم به اجتماعش چون و چرا نکند، خیلی حرف نزند، خیلی فکر نکند و ...
 
این آدمهای معمولی بین ما زیادند، همه ی ما هم حتی شده در ناخود آگاهمان این آدمهای معمولی را به غیر معمولی ها ترجیح می دهیم، حتی اگر همه ی قهرمانهای زندگی مان عضو گروه غیر معمولی ها باشند.
 
این فقط مختص جامعه ما نیست، جوامع دیگر هم معمولی را راحت تر از غیر معمولی می پذیرند، با این تفاوت که در جوامع غربی آنقدر تعداد این غیر معمولی ها زیاد است که به راحتی خودشان را به جامعه تحمیل می کنند.
 
از این می ترسم که خدا هم حتی بنده های معمولی اش را بیشتر دوست داشته باشد.
 
شاید حتی خود من هم در ناخود آگاهم همیشه حسرت زندگی  بی درد سر و ساکت و بی هیاهوی یک آدم معمولی را می خورم، اینطور تو موفقیت خارق العاده ای در هیچ زمینه ای کسب نخواهی کرد، اما می توانی روی حد اقلی از موفقیت حساب کنی.
 
به هر حال می خواهم سعی کنم به یک آدم معمولی تبدیل شوم تا هم ظاهرا خدا هم بندگان خدا را خوش بیاید ، خودم هم لابد راضی خواهم شد.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:52 توسط سید حسن حسینی |

تحمل زندگی در این مملکت، نیاز به بی عاری، دراز گوشی و جسارتا، الدنگی دارد! مملکتی که آدمی در قد و قواره مرتضوی (آنها که از نزدیک دیده اند می دانند از چه پدیده ای حرف می زنم) ده سال مستمر می تواند تصمیم بگیرد که چه بخوانیم و چه نخوانیم، من روزنامه نگار باشم یا بقال، فیلسوف باشم یا سیگار فروش، طرفدار بارگاس یوسا باشم یا عشق علی کریمی، پاچه پسرها چند سانتیمتر بالاتر از سطح زمین باشد و (گلاب به رویتان) خشتک دخترها زاویه اش چند درجه باشد و ....

مملکتی که آدمهائی مثل احمدی نژاد و فرهاد رهبر و پورمحمدی و ... ( به جای ... اسامی مورد علاقه تان را بگذارید) می توانند بر مقدرات ما حاکم شوند و ما از ترس اینها پناه ببریم به فلان سردار و بهمان دکتر، مملکتی که مرا وادار کند برای هاشمی با التماس رای جمع کنم ( یادآوری اش هم دردناک است)، مملکتی که دانشجوهایش چون به یک نفر گفته اند که تو این کاره نیستی باید ماهها در گوشه زندان بمانند، زنانی که نمی توانند درک کنند چرا یک زن باید تا آخر عمر خادم شوهر تریاکی و عیاشش باشد به زندان و شلاق محکوم می شوند، مملکتی که 12 تفر آدم میتوانند تصمیم بگیرند یک چوپان نمانیده مجلس شود اما فلان متخصص دنیا در بیابان دوبی جاخوش کند.

خدایا تو را شکر میکنیم که اگر در تعیین محل تولدمان عنایتی نداشتی، دست کم شخصیت و روحیاتمان را طوری آفریدی که بتوانیم ایرانی بودن را تحمل کنیم.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 15:11 توسط سید حسن حسینی |

* یه مطلب خیلی توپ با عنوان مقايسه‌ي دانشجويان كشورهاي مختلف
ژاپن: بشدت مطالعه مي‌کند و براي تفريح ربات مي‌سازد 
مصر: درس مي خواند و هر از گاهي بر عليه حسني مبارک، در و پنجره دانشگاهش را مي شکند  
هند: او پس از چند سال درس خواندن عاشق دختر خوشگلي مي شود و همزمان برادر دوقولويش که سالها گم شده بود را پيدا مي کند سپس ماجراهاي عاشقانه و اکشني پيش مي آيد و سرانجام آندو با هم عروسي مي کنند! و همه چيز به خوبي و خوشي تمام مي شود!
عراق: مدام به تير ها و خمپاره هاي تروريست ها جاخالي مي دهد ودر صورت زنده ماندن درس مي خواند 
چين: درس مي خواند و در اوقات فراغت مشابه يک مارک معروف خارجي را مي سازد و با يک دهم قيمت جنس اصلي مي فروشد!  
اسـرائيل: بيشتر واحدهايي که او پاس کرده، عملي است!!! او دوره کامل آموزشهاي رزمي و کماندويي را گذرانده! مادرزادي اقتصاد دان به دنيا مي آيد! مرگ بر اسرائيل!
گينه بي‌صاحاب: او منتظر است تا اولين دانشگاه کشورش افتتاح شود تا به همراه  بر و بچ هم قبيله اي درس بخواند 
کوبا: او چه دلش بخواهد يا نخواهد يک کمونيست است و بايد باسواد باشد! و همينطور بايد براي طول عمر فيدل کاسترو و جزجگر گرفتن جميع روساي جمهوري امريکا دعا کند!
پاکستان: او بشدت درس مي خواند تا در صورت کسب نمره ممتاز، به عضويت القاعده يا گروه طالبان در بيايد  
اوگاندا: درس مي خواند و در اوقات بيکاري بين کلاس؛ چند نفر از قبيله توتسي را مي‌کشد!  
انگليس: نسل دانشجوي انگليسي در حال انقراض است و احتمالا تا پايان دوره کواترناري!! منقرض مي‌شود! ولي آخرين بازماندگان اين موجودات هم درس مي‌خوانند
ايران: عاشق تخم مرغ است! سر کلاس عمومي چرت مي‌زند و سر کلاس اختصاصي جزوه مي‌نويسد! سياسي نيست ولي سياسي‌ها را دوست دارد. معمولا ليگ تمام کشورهاي ذكر شده‌ي بالا را دنبال مي‌کند.
عاشق عبارت « خسته نباشيد» است،… البته نيم ساعت مانده به آخر کلاس هر روز دو پرس از غذاي دانشگاه را مي‌خورد و هر روز هم به غذاي دانشگاه بد و بيراه مي‌گويد
او سه سوته عاشق مي‌شود! اگر با اولي ازدواج کرد که کرد، و الا سيکل عاشق شدن و فارغ شدن او بارها تکرار مي‌شود. جزء قشر فرهيخته جامعه محسوب مي‌شود. ولي هنوز دليل اين موضوع مشخص نشده که چرا صاحبخانه‌ها جان به عزرائيل مي‌دهند ولي خانه به دانشجوي پسر نمي‌دهند او چت مي‌کند! خيابان متر مي‌کند و در يک کلام عشق و حال مي‌کند! نسل دانشجوي ايراني درس‌خوان در خطر انقراض است

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 14:30 توسط سید حسن حسینی |

مريز آبروي سرازير ما را

به ما باز ده نان و انجير مارا

+ نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 16:25 توسط سید حسن حسینی |

با امير رفتيم کوه. دربند. شلوغ بود خيلی. تيپِ کوه داشتم: شلوارجين کهنه، مانتوی گشادِ کهنه، روسریِ گنده‌ی کهنه که زيرِ چانه گره می‌زنم، کفش ورزشی. راهِ برگشت، توی ميدان دربند آقای پليس آمد جلو که: "اين چه وضعِ حجابه؟" من هم نگاهی به پليس، نگاهی به امير، نگاهی به خودم که معنی‌اش علامتِ سؤال بود. گفت: "برو پشتِ وَن سوار شو. موهات پيداست." تا خواستم سوار شوم، دخترِ خيلی جوانی با شالی رنگی و چشمِ گريان پياده شد. دوست‌پسرش پای وَن منتظرش بود و شروع کرد به او را نوازش کردن. و رفتند. دو دقيقه تنها بودم. سرباز آمد و با خنده گفت: "تو رو چرا گرفتن؟" گفتم بهتر است از رئيس‌اش بپرسد. خودش با همان خنده گفت: "آهان! لابد موهات بيرون بوده! کارت شناسايی..." نداشتم. اسم و فاميل و اسمِ پدر و محله‌ی سکونت را پرسيد. شماره‌ی کنارِ اسم‌ام صدوخُرده‌ای بود. اسمِ من که نه. اسمی که او نوشت. يعنی اسمِ الکی‌ای که گفتم. همين. و باز سرباز خنديد. من هم خنديدم. و خداحافظی.
همه‌چيز همين‌قدر احمقانه است. او بايد از صبح تا شب مثلاً پانصد تا تذکر بدهد و کارش را تحويل دهد، من بايد هزار بار لبخند بزنم و آدرسِ عوضی بدهم. او دروغ می‌گويد امنيتِ اجتماعی را تأمين می‌کند. من هويت‌ام را دروغ می‌گويم. و همين‌قدر احمقانه. پس‌فردا آمار درمی‌آورند که 90 درصد از کسانی که تذکر داده‌ايم مثلاً اهلِ فلان منطقه‌ی شهرِ تهران هستند. باورتان می‌شود؟ معلوم است که نه.

 

پی‌نوشت- همه‌ی اين‌ها به کنار، دارم فکر می‌کنم به بی‌مسئوليتیِ خودم که همين‌جور اسمی را گفته‌ام که در آن لحظه به ذهن‌ام رسيده. از دستِ خودم حرص می‌خورم. به کلِّ ماجرا می‌خندم.

از وبلاگ پرستو دوکوهي

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 16:13 توسط سید حسن حسینی |

انگار بهار...

 

انگار، آواز، در ِ قفس را بگشاید

انگار، تبر، شکوفه کند باز

انگار، خاکستر، آتش را بنشاند

 

انگار، مادری خود را متولد کند

انگار، همه‌‌ی فصل‌ها بهار باشدَ

انگار، بهار باشد

انگار بهار

انگار

بهار...

 ............................................................................

 

شمردن مهره‌های ستون فقراتِ تو

 

نمی‌خواهم

نمی‌خواهم شمردنِ مهره‌های ستونِ فقراتت

زیرِ انگشت‌هایِ دست‌هایم

که آغوشِ خداحافظی شده‌اند

تمام شود.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:29 توسط سید حسن حسینی |

من صد در صد این رو قبول دارم که نقش زن در خانواده بسیار مهمه (وحتی از نظر من مهمتر از مرد) این رو هم بگم که با رقابتی شدن زن در تحصیلات و مشاغل با مرد مخالفم (منظورم دقیقا اینه که اینها ابزاری بشه برای خودنمایی و یا رقابت با مردها)
با همه این تفاسیر نفهمیدم که چرا نفس کسب تحصیل کردن و یا داشتن مقام و یا شغل اجتماعی رو برای زن امر منفی ای دونستند؟
واقعیت اینه که در دنیای امروز زن بدون تحصیل شاید اصلا نتونه مادر و یا همسر موفقی باشه. بعدش سیر کمال رو هم باید در نظر گرفت. این درست نیست که زن مادر خوبی باشه همسر خوبی هم باشه ولی به پیشرفت خودش فکر نکنه! و مدام از همسر خودش هم فاصله بگیره طوری که اصلا دیگه نشه بهشون گفت همفکر و یا اصلا این موضوع روی فرزندان هم تاثیر منفی داره!
من هیچ وقت نقش زن رو جدای از خانواده نمیدونم اما خانواده هم بخشی از اجتماع هست و اتفاقا (از نظر من) کوچکترین واحد اجتماعی هم محسوب میشه و یه زن منفعل از نظر من نمیتونه همسر و یا مادر خوبی باشه.
حتی این رو هم باید قبول کنین که شرایط اقتصادی دنبای امروز طوری هست که واقعا یک مرد به تنهایی قادر نیست از عهده مخارج یک زندگی معمولی بر بیاد. به نظر من توی این شرایط زن خوب، زنی هست که بتونه توی این امر با همسرش سهیم بشه و به خودش و خانواده اش کمک کنه. طبق یه حدیثی که نمیدونم از پیامبر و یا یکی از امامان بود، فقر منشا فساد هست.
از همه مهمتر این رو هم در نظر بگیرید که حدود نصف جمعیت کشور رو زنان تشکیل میدن (شایدم بیشتر) فکرشو بکنین که اگه این قشر بخواد توی خونه بشینه و فقط مصرف کننده باشه و یا بیسواد و کم سواد چه عواقبی برای یک جامعه و فرزندانش بدنبال داره.
با همه احترامی که به این مطلب قاپل هستم باید بگم من این بخش رو قبول ندارم و معتقدم باید به این صورت اصلاح بشه:
از نظر من (و اون چیزهایی که از مطالعاتم توی اسلام داشتم و یا رساله ها) حضور زن در اجتماع هیچ منعی نداره اگر مواردی که در اسلام تاکید شده رو رعایت کنه و به خانواده اش و خودش (چون خودش هم در درجه اول قبل از اینکه مادر باشه و یا همسر، یک انسان هست) هم لطمه وارد نکنه
بنابراين به همون دليلي كه ايشون نوشتن يعني اسلام عقلا دين كاملي هست بنابراين نمي تونسته اين حقايق رو ناديده گرفته باشه…

* من توی مطلب قبلیم گفتم که فمنیسم اسلامی رو قبول ندارم و از تظر من این اصطلاح خیلی هم خنده دار و مضحک به نظر میاد!
دلیلش هم اینه که حقیقتش من فمنیسم رو قبول ندارم حالا چه از نوع اسلامیش و چه غیر اسلامی!
اصولا من با هر مکتب، مذهب و یا ایسمی که هدفش مرد ستیزی، زن ستیزی و به طور کلی تلاش برای تفرقه انداختن و بالاتر دانستن یک جنس از جنس دیگری باشه مخالفم! گفتم ترکیبش مضحک هست به این خاطر که در اسلام همش حرف از برابری حقوق زن و مرد هست و نه اینکه زنان بالاتر از مردان هستن و بالعکس!
چیزی که هست در قرآن توی همه خطابها هر دو جنس مورد خطاب قرار گرفتن و جایی که حرف از ازدواج بوده این دو رو پوششی برای هم دوسنته و یا اینکه رحمت و مروت برای یکدیگر و نگفته یکیشون سلطان هست و دیگری برده!
نمیخوام بگم همه چیز به من ثابت شده نه! من هم یک انسان هستم و جایز الشتباه!!! هنوز هم شبهاتی در برخی از دستورات و احکام دین برای من هست که باید مطالعه بیشتری بکنم تا قانع بشم!
به نظر من خود نفس تفکر فمنیسم هدفی رو که ظاهرا ادعا می کنن (ولی در عمل تلاش برای مرد سالاری هست) رو زیر سوال میبره! ظاهرا ادعای فمنیستها برابری حقوق زن و مرد هست! اما عملا بر خلاف این رفتار می کنند!
اگه قراره فمنیسم حقوق از دست رفته (!!) زنها رو بهشون بده، باید مکتب مشابهی برای مردها وجود داشته باشه (مثلا مردیسم) که بیاد حقوق از دست رفته زن ذلیل ها رو هم بهشون بده وگرنه بی عدالتی میشه!
به نظر من زنها در دنیای امروز روشهای اشتباهی رو برای رقابت (و صرفا رقابت از نوع ناسالم) با مردها انتخاب کردن که اتفاقا توی این رقابت خودشان بیشتر از همه رنج میبرن. از نظر من فمنیسم داره بیش از حد به این رقابت ناسالم دامن میزنه! مخصوصا نوع فعالیتهایی که داره در ایران انجام میشه! تا زنی به اعدام و یا سنگسار مواجه میشه اینها صداشون در میاد! در حالیکه توی همین مملکت مردانی هم هستند که مثلا به اعدام و یا سنگسار محکوم میشن ولی هیشکی صداش در نمیاد!
من الان نمیخوام راجع به نفس اعدام و یا سنگسار بحث کنم (طبیعتا من یک زن هستم و همین احساساتم باعث شده که دلرحم باشم و اساسا و قلبا با اینجور مجازاتها مخالف) اما مسئله ای که من میخوام روش بحث کنم نوع فعالیتهای دوگانه فمنیستها مخصوصا توی ایران هست.
مثلا اگه توی دنیا بحث روی کم بودن مقدار حقوق دریافتی زنان از مردان و تن دادن زنان به شغلهای پایین هست، در ایران همش بحث از تغییر قانون اساسی و بحثهای سیاسی هست که از اهداف واقعی دورشون میکنه!
مسئله بعدی عدم منصف بودن، عدم انتقاد پذیری فمنیست ها هست که هر زنی با عقاید مخالف رو محکوم میکنن و عقب مانده خطابش می کنن!
مسئله بعدی برخورد فمنیستها با ازدواج و زنهای مسئولیت پذیر هست. از نظر شخص من هر انسانی (چه زن و یا چه مرد) بعد از ازدواج باید مسئولیت پذیر باشه و برای تحکیم بنیان خانواده اش به همسرش توجه ویژه بکنه و خواسته هاش رو برآورده کنه! اما از نظر فمنیستها این کار یعنی قورمه سبزی پختن و مرد سالاری و بردگی زنان!!! اصولا فمنیستها (مخصوصا از نوع ایرانیشون) هر چه شخصی مردانه تر رفتار کنه و از کارهای زنانه دور باشه، اون رو روشنفکرتر میدونن و بهتر باهاش ارتباط برقرار می کنن.

 وبلاگ زهرا

+ نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 23:56 توسط سید حسن حسینی |

ريشه مبارزه با پوشش دختران با آن آيين دفن کردن فرزند دختر در عصر جاهليت يکی است. تعارف نکنيم. همه حرفها بهانه است. نه خدا خواسته نه قرآن نه اسلام نه پيامبر. اصلا گوش ما به کدام حرف قرآن و خدا و پيامبر باز است که به فرض به اين يکی باشد. سر تا پامان ضديت با دين سلام و صلح و آرامش است. کدام شادی را به ارمغان آورده ايم ما عبوسان؟ کدام آرامش را ايجاد کرده ايم ما استيزه جويان؟ نگاه کن و تماشا کن چگونه جامعه بزرگ ايران را در تنش و عصبيت و تندی غرق کرده ايم. نگاه کن به عمرهای کوتاهی که برای مردم ارمغان آورده ايم. اين زندگی که ما ساخته ايم نه بهشت اسلامی که جهنم جاهلی است. کفر مردم را درآورده ايم. اين دين است؟ دين کجاست؟ دين کيست؟ اين محتسب صفتی ريشه اش در جهالتی است که از جهل خود نيز بی خبر است. دين بزرگ است اما از بس کوچک ايم به قامت ما گريه می کند. دينی که مردم را فراری دهد دين نيست راه اهريمن است. اسير نام نبايد بود. ای بسا زنگی که نامش کافور است.

عرب جاهلی دختر را زير خاک می کرد. نمی کرد در پستو می کرد. نمی کرد در ذهن اش روی او خاک پاشيده بود. اين تفکر صورتهای مختلف دارد. بيزاری از فرزند دختر نمونه ديگر آن است. دختر به دنيا نيامده دفن شده است.

حالا دختران تسليم نيستند. نمی توان دفن شان کرد. نمی توان رويشان خاک پاشيد. بر می خيزند و می گريزند. يا می ايستند و خاک به چشم ات می پاشند. يا نگاه ات می کنند عميق و زهردار که شرمنده شوی. و تو نمی آموزی. نمی بينی. اسير آن آيين کهن هستی. تسخير شده شيطان. دختران ما را هرزه می خوانی. هرزه حکم اش در چشم تو معلوم است. تو دختران ما را کشته ای. دفن کرده ای. تو آنها را تحقير می کنی. تو به آنها اهانت می کنی. تو آنها را آدم نمی بينی. شيطان تصور می کنی. و نمی دانی که پيش چشم ات بود آيينه کبود لاجرم دنيا کبودت می نمود.

ما از زيبايی می ترسيم. زيبايی خطرناک است. زيبايی وسوسه گر است. ما از وسوسه می ترسيم. خودمان دلمان برای زيبارويان غنج می رود. دلمان می خواهد با هر پری رويی بخوابيم. اما برای همان پری رو هم آبرويی قائل نيستيم. زن برای ما مردان ايرانی مظهر عشق است و ترس و نفرت. زن زنی که مهار ناشدنی می نمايد. ما زن مهارشده را دوست داريم. وقتی مهارناشدنی شد اژدها جلوه می کند. می گوييم با خود زن و اژدها هر دو در خاک به.

زيبايی قدرت زن است. ما از قدرت زن می ترسيم چون قدرت ما را به خطر می اندازد. پس از زيبايی می ترسيم. می خواهيم به زور هم که شده زيبايی او را پنهان کنيم. ما زيبايی را دفن می کنيم. خودمان مليشيا راه می اندازيم تا قدرت نمايی کنيم. اما از بروز قدرت زن در کوچه و خيابان وحشت می کنيم. ما زن را با ميلی شهوانی سرکوب می کنيم.

مساله جمهوری دينی است؟ نه مساله جمهور است. مادرانی است که دست در دست مردان خانواده دختران را به قربانگاه می برند. مردانی است که به زور ابزار قهريه زيبايی را مقهور می خواهند. برای همين است که پليس دختران ما را به خانواده تحويل می دهد. خانواده همان پليس است. تعارف نکنيم. هر کسی که با پليس موافق است خود پليس ديگری است. از همان تفکر سيراب می شود. رفتار پليس بازتاب گرايش خانواده های ما ست. حتی جايی که پليس نيست برادران و پدران و مردان خانواده هستند تا دختران ما را سرکوب کنند.

ما هنوز و همچنان تا سالها با لباس مساله داريم. با لباس شهری. با شيوه تردد. با اين ظهور خيابانی. اين مساله مدرن ما ست. ما مدرن ايم؟ پوشش و لباس دختران و زنانی که می خواهند به انتخاب خود زندگی کنند برای ما مهمترين مساله اجتماعی است. در جامعه ای که انتخاب معنا ندارد.

در دوبی که بودم می گفتند و می ديدم که هيچ عربی در اتوموبيل خود زن در کنارش نداشت. آنها از زنان عار دارند. آنها زنان را دفن کرده اند. گيرم در خانه هايی که کف شان مرمر است و تمام وسايلش آمريکايی است. آنجا پليس منع نمی کند. خانواده خود پليس است. مشکل ما از آنجا ست که دوشقه شده ايم. جامعه نامتوازن است. پليس را برخی قبول ندارند. ولی بسياری از ما پليس هم که نباشد خود برای دختران و زنان شان پليس اند. مشکل ما با زن، قديمی است. جمهوری دينی تنها اين مشکل را روی دست و دامن ما استفراغ کرده است. 

.از وبلاگ سيبستان.

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386ساعت 17:17 توسط سید حسن حسینی |

زندگی تکراریست :
سال 86 از راه می رسد
روزها می گذرند
عمرها رو به فناست
همه در فکر خودَ ند
همه در فکر مُدَ ند
چه سالی ست ، چه مدی در راه است.
جیبها شُل شده اند
همه در حال خرید
چه کنند !
جز خرید دل خوشی ایی نیست.
در پس ثانیه ها
یک نفر میمیرد
سه نفرمتولد می شوند
آخرش چه !
همگان میمیریم
چه بیاییم و چه زودتر برویم
همگان برمی گردیم به جهان ابدی
همه در زیر ،زمین
همه تبدیل به خاک
روحها سرگر دان
آخرش هم تکرار
تکرار
تکرار

شعری از نرگس دادوند

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 1:31 توسط سید حسن حسینی |

ي دلخوشي، اي دلخوشي
من بدون تو مي‌ميرم
ديگه دنيا رو نمي‌خوام
بي تو از زندگي سيرم
اي تنفس بهاري
رنگ درياي شمالي
تو رو كم داره دل من
خونه از عطر تو خالي
دلم رو ناديده نگير
لبريز از تو گفتنم
نرو فراموشم نكن
راضي نشو به مردنم
بيا ببين، بيا ببين
بي تو چه زجري مي‌كشم
بي تو هنوزم خاليم
بذار كه از تو پر بشم
تو رو كم داره دل من
بي تو غم داره دل من
تو رو كم داره دل من
بي تو غم داره دل من

شعری از هدی موغلی

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 1:29 توسط سید حسن حسینی |