وقتی در سراسر خاک ایالت متحده بر روی هر دستگاه دیویدی پلیر توشیبا که به فروش میرسد یک عدد دیویدی فیلم ضدایرانی ۳۰۰ به رایگان اهدا میشود ما چرا این کار را انجام نمیدهیم؟ چرا فیلمهای مایکل مور را به دست مردم ایران نمیرسانیم تا بهتر امریکای جهانخوار را بشناسند؟ دوستان بروید حساب کنید ببینید تا حالا چند دستگاه پلیر توشیبا فروخته شده؟ آن وقت بهتر میتوانید درک کنید مردم امریکا چه تصویری از ایران و ایرانیان برای خودشان ساختهاند؟
این یعنی سیاست. یعنی استراتژی. یعنی جنگ روانی. وقتی امریکاییها از مرجان ساتراپی دعوت میکنند تا به امریکا برود و در هشتادمین مراسم اسکار به تاریخ بیست و چهارم فوریه در کداک تیاتر شهر لسآنجلس مهمانشان باشد، چرا ما از مایکل مور چنین دعوتی را به عمل نمیآوریم تا برایمان بگوید در این بهشت دروغین لیبرالها چه فجایعی رخ میدهد؟ چرا وقتی میتوانیم با سیاست رفتار کنیم این کار را انجام نمیدهیم؟
همین طور که مسئولین وزارت ارشاد تصمیم میگیرند فیلمهای مایکل مور (بولینگ برای کلمباین، فارنهایت ۱۱ / ۹ و سیسکو) را در دورههای مختلف جشنواره فجر نمایش دهند، دقیقن با همین سیاست امریکاییها از پرسپولیس دعوت میکنند که بتوانند نقاط خاکستری رنگ کشور ایران را برای جهانیان به نمایش بگذارد.
اگر شما پرسپولیس را یک فیلم ضدایرانی میدانید پس سیسکو مایکل مور هم یک فیلم ضدامریکایی است. پس اجازه دهید به این دو اثر با یک چشم نگاه کنیم و هیچ کدام را ضد هیچ کشوری ندانیم. پرسپولیس درباره ایران است و سیسکو درباره امریکا. هر دو فیلم با نگاه انتقادی به وضع موجود کشورهایشان ساخته شدهاند. اگر چه پرسپولیس یک انیمیشن سیاه و سفید است و سیسکو یک فیلم مستند رنگی ولی هر دو دارند از حقیقت جامعهشان صحبت میکنند.
خیلی از سکانسهای پرسپولیس را انکار نمیکنم وقتی بدتر از آنچه که مرجان ساتراپی دیده است وجود دارد، انکار کردنش خیانت به ملت ایران است. ولی از دو چیز ناراحتم، یکی اینکه پرسپولیس را ماشین تبلیغاتی غرب دارد به نفع خودش بلاک و بر علیه ایران استفاده میکند. پرسپولیس از این به بعد به یکی از مهمترین ابزار آمریکا برای زمینهسازی روانی برای عملیات نظامی یا غیرنظامی «آزادسازی زنان و دختران ایران از چنگ ملاها» تبدیل خواهد شد.
و دوم هم از کسانی ناراحتم که کارهای دشمن شادکن انجام میدهند که به سود امپریالیسم تمام میشود. اینکه یک مامور با لباس فرم یک دختر بدحجاب را با لگد سوار ماشین رسمی جمهوری اسلامی میکند، برادران اینکه دیگر توطئه استکبار نیست.
هیچ کس با بکارگیری روحیه انقلابی و اسلامی مردم مخالف نیست و ما به این روحیه مردم هم افتخار می کنیم. اما مسئله این است که مسئولان بی تدبیری و سوء مدیریت خود را می خواهند با « روحیه انقلابی مردم » جبران کنند. خدارحمت کند ابداع کننده سنگ قزوین را !
نمی دانم جریان غائله دراویش گنابادی در قم را یادتان هست یا نه ؟ پیش از آنکه روز غائله فرا برسد گزارش های مختلفی از تحرکات مختلف این گروه می رسید و طبیعتا نهادهای امنیتی دقیقا در جریان ماوقع بودند. اما دیدیم در روز واقعه تقریبا همه نیروهای امنیتی شامل ( لباس رسمی، لباس شخصی، بی سیم به دست، بی سیم زیر کاپشن ، باتوم به دست ، باتوم زیر شلوار و …) همگی نظاره گر بودند و مردم جلو رفتند کار تمام شد . بعد از این جریان وزارت اطلاعات نمایشگاهی از کشفیات این محل برگزار کرده بود تا نشان دهد این گروه چگونه علیه نظام و کشور و مردم برنامه های خطرناک داشتند. خب اگر این نمایشگاه راست می گوید ، پس چرا نیروهای امنیتی وارد عمل نشدند و تنها نظاره گر بوند ؟ اگر در این درگیری ها یکی از طرفین کشته می شد چه کسی جوابگو بود؟
گویا یک رسم نهادینه شده در قم وجود دارد که کارهای سخت و بحرانی که به عهده مسئولان است، توسط « مردم همیشه در صحنه » به پایان برسد . والله در آذربایجان که سالی چند مورد برف سنگین داریم ، با چنین مشکلاتی مواجه نیستیم.لابد مردم آذربایجان همگی دوآتشه انقلابی هستند که مشکل برف در معابر را دو هفته پس از بارش ندارند.
خدایا ! مردم انقلابی و همیشه در صحنه قم را از مسئولان این شهر نگیر
توی قسمت نظرات پست قبلی حیفم آمد اینجا نگذارمش .
ممنون از لطفشون
ماجرا اين است كمكم كميت بالا گرفت
جاي ارزشهاي ما را عرضه كالا گرفت
احترام «ياعلي» در ذهن بازوها شكست
دست مردي خسته شد، پاي ترازوها شكست
فرق مولاي عدالت بار ديگر چاك خورد
خطبههاي آتشين متروك ماند و خاك خورد
زير بارانهاي جاهل سقف تقوا نم كشيد
سقفهاي سخت، مانند مقوا نم كشيد
با كدامين سحر از دلها محبت غيب شد
ناجوانمردي هنر، مردانگيها عيب شد
خانة دلهاي ما را عشق خالي كرد و رفت
ناگهان برق محبت اتصالي كرد و رفت
سرسراي سينهها را رنگ خاموشي گرفت
صورت آئينهها زنگ فراموشي گرفت
آتشي بيرنگ در ديوان و دفترها زدند
مهر باطل شد به روي بال كفترها زدند
كارگردانان بازي باز ما با جر زدند
پنج نوبت را به نام كاسب و تاجر زدند
روزگار كينهپرور عشق را از ياد برد
باز چون سابق كلاه عاشقان را باد برد
تا هواي صاف را بال پر كركس گرفت
آسمان از سينهها خورشيد خود را پس گرفت
خلاقیت از آن صفت های پسندیده ای است که هیچ جور نمی شود با آن مخالفت کرد. شنیده ام که در ممالک کفر برای این که بچه ها خلاق بار بیایند هزار کار می کنند، از آزاد گذاشتن اشان برای سرک کشیدن و پرسیدن و زیر سؤال بردن همه چیز تا فراهم کردن امکان جستجو برای رسیدن به جواب؛ شنیده ام آن جا در کتابخانه ها موسیقی زنده اجرا می کنند تا محیط برای مردم کتاب خوان جذاب تر باشد- توجه می کنید که مردم کتاب خوان دارند-، شنیده ام کتابخانه های اشان تا صبح باز هستند و حتی سفارش تلفنی قبول می کنند! شنیده ام در مدرسه به جای حفظ کردن جدول لگاریتم اعداد، تجربه کردن، دیدن و لذت بردن از زندگی را یاد می گیرند. محیط برای بروز خلاقیت اهمیت ویژه ای دارد، یک دانش آموز خلاق در دبستان مورد تشویق قرار می گیرید اما در یک پادگان خلاقیت پاداشی جز تنبیه و توبیخ به همراه نخواهد داشت چرا که نظم پادگانی با نوآوری مخدوش می شود. آدم ها، جستجو کردن را از کودکی و با تمرین یاد می گیرند و جستجو لازمه ی خلاقیت است. برای ما که در دوران مدرسه، در صف می ایستیم، سرود می خوانیم، حرف نمی زنیم، سؤال نمی کنیم، رونویسی می کنیم، دیکته های سخت می نویسیم، موهای امان را مثل سربازها کوتاه می کنیم و یونیفورم می پوشیم و یاد می گیریم که از آقای ناظم مثل سگ بترسیم و همیشه تهدید می شویم که آن پرونده ی کذایی را روزی بالاخره زیر بغل امان می زنند و از مدرسه اخراج امان می کنند، خلاق بودن به صورت یک عادت اجتماعی و یک ارزش عام در نمی آید و بیشتر به یک شوخی لوس می ماند. خلاقیت در ما با ابداع روش های تازه برای فرار از فشار قانون معنی پیدا می کند با این وجود چون عقل رس می شویم و به دست همسایه نگاه می کنیم می فهمیم که آن هم بخشی از زندگی معنوی ما است و نباید از دنیا عقب بمانیم آن وقت شروع می کنیم تا خیلی دیر خودمان را به آدم هایی خلاق تبدیل کنیم. خلاقیت های زورکی نتیجه هایی خنده دار به دنبال دارد:
بافنده ای دیدم که به خاطر احیای بازار فرش ایران در خارج از کشور و کم کردن روی رقبای خارجی، از هندی و ترک و پاکستانی و چینی، روی کرد خلاقانه به بافت فرش را آخرین چاره دیده بود و در نتیجه فرشی کروی بافته بود شبیه به یک بالن بزرگ که بادش در حال در رفتن است و نقشه ی تمام کشورها و اقیانوس ها و نام آن ها را به الفبای لاتین بر روی آن نوشته بود، فرشی که پهن نمی شد، به درد درس دادن جغرافیا در مدرسه نمی خورد، به درد قرارگرفتن در گوشه ی دفتر کار چارلی چاپلین، در فیلم دیکتاتور بزرگ هم نمی خورد تا با آن به توهم مالکیت دنیا بازی کند. حتی به درد پوز زنی از رقیب خارجی نمی خورد که خود بهترین دلیل بود بر اثبات حقانیت رقیب! فقط به درد خندیدن می خورد.
خطاطی دیدم که یک مثنوی را بر نوک سوزنی نوشته بود و نقاشی که صحنه ی نبردی بر نوک برنجی کشیده بود، آن ها هم دنبال نوآوری بودند اما دانه ی برنج را کبوتری به جهالت خورد و سوزن در میان اسباب خیاطی همسر هنرمند گم شد.
بی مصرف بودن لازمه ی نوآوری و خلاقیت نیست. می توان شعری سرود و تا آخر دنیا به انتظار یک خواننده نشست یا نقاشی کشید و آن را در یک انبار به انتظار کشف شدن نگاه داشت، می توان سی سال عمر را تلف کرد و رمانی نوشت که هیچ کسی نخواند دور ریختن چند کیلو کرک و پشم یا یک دانه برنچ یا یک سوزن چرخ خیاطی گرچه اسراف است و نکوهیده اما خیلی مهم نیست، حتی تلف کردن عمر و سرمایه ی شخصی هم به کسی ربطی ندارد اما دور ریختن سرمایه های یک ملت فقیر فقط برای اثبات این که ...........
دکتر کاشی در شناخت مسائلی که ما نادیده می گیریم استاد است. مساله خدا هم از همین شمار است. خدا تابو شده است برای اهل فرهنگ و روشنگری. اما خوب است گفتگو از خدا را آغاز کنیم. مثل همین مقدمه از دکتر کاشی :
نکند خدا نباشد.
گاه به شدت میخواهم که خداوند باشد،
با او کاری دارم. خواستی دارم که باید برآورده کند.
اگر در این میان بگویی که او نیست، و اطمینان مرا جلب کنی که او نیست، افسرده خواهم شد
نکند خدا باشد.
گاه به شدت میخواهم که او نباشد.
فرض وجودش انجام کاری را دشوار میکند. حس مزاحمت میکنم.
مطمئنم که خدا هست.
من نه چیزی میخواهم نه قصد انجام کاری را دارم.
اما از رخدادی خوب یا بد، چندان شگفت زده شدهام که حس وجود خداوند سراپای وجودم را در برگرفته است. اگر در چنین موقعیتهایی بیایی و در باب اثبات و نفی وجود خدا صحبت کنی، حس میکنم چرند میگویی.
ممکن است هدایت یک عملیات سرقت را به دست دارم. اما همه چیز خلاف پیش بینیهای من رخ مینماید. ممکن است به دلیل تربیت دینی از رخدادهای غیر قابل پیشبینی به یاد وجود خداوند بیافتم و مطمئن شوم که او هست و اینک اوست که مانع است. من اطمینان حاصل کردهام که خدا هست، اما خوشحال نیستم. کاش نبود.
مطمئن نیستم که خدا باشد.
اگر هر چه از او بخواهم ندهد، نه یکبار و چند بار بلکه صد بار. وقتی در جدال زندگی بیش از حد احساس تنهایی و بی یاوری کنم، هنگامی که مقصود باطل دیگری را کامیاب بیابم، وقتی شرهای بزرگ چهرههای مظلوم را در خاک میکشاند . .... مطمئن میشوم خدا نیست. البته این اطمینان توام با خواست اندوهبار وجود خداوند است.
معتقدم که خدا هست.
در این باب استدلال نیز میکنم. بی آنکه الزاماً مطمئن از وجود او باشم. شاید از اعتقاد به وجود او سخن میگویم، صرفاً از این جهت که دلم میخواهد باشد
معتقدم که خدا نیست.
اما در عین حال به وجودش اطمینان دارم. نمیتوانم استدلال کنم، اما از اطمینان به وجود او نیز نمیتوانم دست بکشم. در عین حال ممکن است چندان نیز دلم نخواهد که باشد.
گروههای تحصیل کرده، اغلب به تبع آموزشهای مدرن، اعتقاد خود به وجود خداوند را از دست میدهند، اما اطمینان و خواستشان همواره با بود و نبود خداوند درگیر است. در باب وجود خداوند سکوت میکنند، اما گاه حسشان به شدت درگیر اطمینان به وجود خداست. احساس تنهایی میکنند، با شدت دلتنگی میپرسند واقعاً خدا هست و مقصودشان این است که خدا کند که باشد.
تحمل زندگی در این مملکت، نیاز به بی عاری، دراز گوشی و جسارتا، الدنگی دارد! مملکتی که آدمی در قد و قواره مرتضوی (آنها که از نزدیک دیده اند می دانند از چه پدیده ای حرف می زنم) ده سال مستمر می تواند تصمیم بگیرد که چه بخوانیم و چه نخوانیم، من روزنامه نگار باشم یا بقال، فیلسوف باشم یا سیگار فروش، طرفدار بارگاس یوسا باشم یا عشق علی کریمی، پاچه پسرها چند سانتیمتر بالاتر از سطح زمین باشد و (گلاب به رویتان) خشتک دخترها زاویه اش چند درجه باشد و ....
مملکتی که آدمهائی مثل احمدی نژاد و فرهاد رهبر و پورمحمدی و ... ( به جای ... اسامی مورد علاقه تان را بگذارید) می توانند بر مقدرات ما حاکم شوند و ما از ترس اینها پناه ببریم به فلان سردار و بهمان دکتر، مملکتی که مرا وادار کند برای هاشمی با التماس رای جمع کنم ( یادآوری اش هم دردناک است)، مملکتی که دانشجوهایش چون به یک نفر گفته اند که تو این کاره نیستی باید ماهها در گوشه زندان بمانند، زنانی که نمی توانند درک کنند چرا یک زن باید تا آخر عمر خادم شوهر تریاکی و عیاشش باشد به زندان و شلاق محکوم می شوند، مملکتی که 12 تفر آدم میتوانند تصمیم بگیرند یک چوپان نمانیده مجلس شود اما فلان متخصص دنیا در بیابان دوبی جاخوش کند.
خدایا تو را شکر میکنیم که اگر در تعیین محل تولدمان عنایتی نداشتی، دست کم شخصیت و روحیاتمان را طوری آفریدی که بتوانیم ایرانی بودن را تحمل کنیم.
به ما باز ده نان و انجير مارا
پینوشت- همهی اينها به کنار، دارم فکر میکنم به بیمسئوليتیِ خودم که همينجور اسمی را گفتهام که در آن لحظه به ذهنام رسيده. از دستِ خودم حرص میخورم. به کلِّ ماجرا میخندم.
از وبلاگ پرستو دوکوهي
انگار، آواز، در ِ قفس را بگشاید
انگار، تبر، شکوفه کند باز
انگار، خاکستر، آتش را بنشاند
انگار، مادری خود را متولد کند
انگار، همهی فصلها بهار باشدَ
انگار، بهار باشد
انگار بهار
انگار
بهار...
شمردن مهرههای ستون فقراتِ تو
نمیخواهم
نمیخواهم شمردنِ مهرههای ستونِ فقراتت
زیرِ انگشتهایِ دستهایم
که آغوشِ خداحافظی شدهاند
تمام شود.
* من توی مطلب قبلیم گفتم که فمنیسم اسلامی رو قبول ندارم و از تظر من این اصطلاح خیلی هم خنده دار و مضحک به نظر میاد!
دلیلش هم اینه که حقیقتش من فمنیسم رو قبول ندارم حالا چه از نوع اسلامیش و چه غیر اسلامی!
اصولا من با هر مکتب، مذهب و یا ایسمی که هدفش مرد ستیزی، زن ستیزی و به طور کلی تلاش برای تفرقه انداختن و بالاتر دانستن یک جنس از جنس دیگری باشه مخالفم! گفتم ترکیبش مضحک هست به این خاطر که در اسلام همش حرف از برابری حقوق زن و مرد هست و نه اینکه زنان بالاتر از مردان هستن و بالعکس!
چیزی که هست در قرآن توی همه خطابها هر دو جنس مورد خطاب قرار گرفتن و جایی که حرف از ازدواج بوده این دو رو پوششی برای هم دوسنته و یا اینکه رحمت و مروت برای یکدیگر و نگفته یکیشون سلطان هست و دیگری برده!
نمیخوام بگم همه چیز به من ثابت شده نه! من هم یک انسان هستم و جایز الشتباه!!! هنوز هم شبهاتی در برخی از دستورات و احکام دین برای من هست که باید مطالعه بیشتری بکنم تا قانع بشم!
به نظر من خود نفس تفکر فمنیسم هدفی رو که ظاهرا ادعا می کنن (ولی در عمل تلاش برای مرد سالاری هست) رو زیر سوال میبره! ظاهرا ادعای فمنیستها برابری حقوق زن و مرد هست! اما عملا بر خلاف این رفتار می کنند!
اگه قراره فمنیسم حقوق از دست رفته (!!) زنها رو بهشون بده، باید مکتب مشابهی برای مردها وجود داشته باشه (مثلا مردیسم) که بیاد حقوق از دست رفته زن ذلیل ها رو هم بهشون بده وگرنه بی عدالتی میشه!
به نظر من زنها در دنیای امروز روشهای اشتباهی رو برای رقابت (و صرفا رقابت از نوع ناسالم) با مردها انتخاب کردن که اتفاقا توی این رقابت خودشان بیشتر از همه رنج میبرن. از نظر من فمنیسم داره بیش از حد به این رقابت ناسالم دامن میزنه! مخصوصا نوع فعالیتهایی که داره در ایران انجام میشه! تا زنی به اعدام و یا سنگسار مواجه میشه اینها صداشون در میاد! در حالیکه توی همین مملکت مردانی هم هستند که مثلا به اعدام و یا سنگسار محکوم میشن ولی هیشکی صداش در نمیاد!
من الان نمیخوام راجع به نفس اعدام و یا سنگسار بحث کنم (طبیعتا من یک زن هستم و همین احساساتم باعث شده که دلرحم باشم و اساسا و قلبا با اینجور مجازاتها مخالف) اما مسئله ای که من میخوام روش بحث کنم نوع فعالیتهای دوگانه فمنیستها مخصوصا توی ایران هست.
مثلا اگه توی دنیا بحث روی کم بودن مقدار حقوق دریافتی زنان از مردان و تن دادن زنان به شغلهای پایین هست، در ایران همش بحث از تغییر قانون اساسی و بحثهای سیاسی هست که از اهداف واقعی دورشون میکنه!
مسئله بعدی عدم منصف بودن، عدم انتقاد پذیری فمنیست ها هست که هر زنی با عقاید مخالف رو محکوم میکنن و عقب مانده خطابش می کنن!
مسئله بعدی برخورد فمنیستها با ازدواج و زنهای مسئولیت پذیر هست. از نظر شخص من هر انسانی (چه زن و یا چه مرد) بعد از ازدواج باید مسئولیت پذیر باشه و برای تحکیم بنیان خانواده اش به همسرش توجه ویژه بکنه و خواسته هاش رو برآورده کنه! اما از نظر فمنیستها این کار یعنی قورمه سبزی پختن و مرد سالاری و بردگی زنان!!! اصولا فمنیستها (مخصوصا از نوع ایرانیشون) هر چه شخصی مردانه تر رفتار کنه و از کارهای زنانه دور باشه، اون رو روشنفکرتر میدونن و بهتر باهاش ارتباط برقرار می کنن.
وبلاگ زهرا
ريشه مبارزه با پوشش دختران با آن آيين دفن کردن فرزند دختر در عصر جاهليت يکی است. تعارف نکنيم. همه حرفها بهانه است. نه خدا خواسته نه قرآن نه اسلام نه پيامبر. اصلا گوش ما به کدام حرف قرآن و خدا و پيامبر باز است که به فرض به اين يکی باشد. سر تا پامان ضديت با دين سلام و صلح و آرامش است. کدام شادی را به ارمغان آورده ايم ما عبوسان؟ کدام آرامش را ايجاد کرده ايم ما استيزه جويان؟ نگاه کن و تماشا کن چگونه جامعه بزرگ ايران را در تنش و عصبيت و تندی غرق کرده ايم. نگاه کن به عمرهای کوتاهی که برای مردم ارمغان آورده ايم. اين زندگی که ما ساخته ايم نه بهشت اسلامی که جهنم جاهلی است. کفر مردم را درآورده ايم. اين دين است؟ دين کجاست؟ دين کيست؟ اين محتسب صفتی ريشه اش در جهالتی است که از جهل خود نيز بی خبر است. دين بزرگ است اما از بس کوچک ايم به قامت ما گريه می کند. دينی که مردم را فراری دهد دين نيست راه اهريمن است. اسير نام نبايد بود. ای بسا زنگی که نامش کافور است.
عرب جاهلی دختر را زير خاک می کرد. نمی کرد در پستو می کرد. نمی کرد در ذهن اش روی او خاک پاشيده بود. اين تفکر صورتهای مختلف دارد. بيزاری از فرزند دختر نمونه ديگر آن است. دختر به دنيا نيامده دفن شده است.
حالا دختران تسليم نيستند. نمی توان دفن شان کرد. نمی توان رويشان خاک پاشيد. بر می خيزند و می گريزند. يا می ايستند و خاک به چشم ات می پاشند. يا نگاه ات می کنند عميق و زهردار که شرمنده شوی. و تو نمی آموزی. نمی بينی. اسير آن آيين کهن هستی. تسخير شده شيطان. دختران ما را هرزه می خوانی. هرزه حکم اش در چشم تو معلوم است. تو دختران ما را کشته ای. دفن کرده ای. تو آنها را تحقير می کنی. تو به آنها اهانت می کنی. تو آنها را آدم نمی بينی. شيطان تصور می کنی. و نمی دانی که پيش چشم ات بود آيينه کبود لاجرم دنيا کبودت می نمود.
ما از زيبايی می ترسيم. زيبايی خطرناک است. زيبايی وسوسه گر است. ما از وسوسه می ترسيم. خودمان دلمان برای زيبارويان غنج می رود. دلمان می خواهد با هر پری رويی بخوابيم. اما برای همان پری رو هم آبرويی قائل نيستيم. زن برای ما مردان ايرانی مظهر عشق است و ترس و نفرت. زن زنی که مهار ناشدنی می نمايد. ما زن مهارشده را دوست داريم. وقتی مهارناشدنی شد اژدها جلوه می کند. می گوييم با خود زن و اژدها هر دو در خاک به.
زيبايی قدرت زن است. ما از قدرت زن می ترسيم چون قدرت ما را به خطر می اندازد. پس از زيبايی می ترسيم. می خواهيم به زور هم که شده زيبايی او را پنهان کنيم. ما زيبايی را دفن می کنيم. خودمان مليشيا راه می اندازيم تا قدرت نمايی کنيم. اما از بروز قدرت زن در کوچه و خيابان وحشت می کنيم. ما زن را با ميلی شهوانی سرکوب می کنيم.
مساله جمهوری دينی است؟ نه مساله جمهور است. مادرانی است که دست در دست مردان خانواده دختران را به قربانگاه می برند. مردانی است که به زور ابزار قهريه زيبايی را مقهور می خواهند. برای همين است که پليس دختران ما را به خانواده تحويل می دهد. خانواده همان پليس است. تعارف نکنيم. هر کسی که با پليس موافق است خود پليس ديگری است. از همان تفکر سيراب می شود. رفتار پليس بازتاب گرايش خانواده های ما ست. حتی جايی که پليس نيست برادران و پدران و مردان خانواده هستند تا دختران ما را سرکوب کنند.
ما هنوز و همچنان تا سالها با لباس مساله داريم. با لباس شهری. با شيوه تردد. با اين ظهور خيابانی. اين مساله مدرن ما ست. ما مدرن ايم؟ پوشش و لباس دختران و زنانی که می خواهند به انتخاب خود زندگی کنند برای ما مهمترين مساله اجتماعی است. در جامعه ای که انتخاب معنا ندارد.
در دوبی که بودم می گفتند و می ديدم که هيچ عربی در اتوموبيل خود زن در کنارش نداشت. آنها از زنان عار دارند. آنها زنان را دفن کرده اند. گيرم در خانه هايی که کف شان مرمر است و تمام وسايلش آمريکايی است. آنجا پليس منع نمی کند. خانواده خود پليس است. مشکل ما از آنجا ست که دوشقه شده ايم. جامعه نامتوازن است. پليس را برخی قبول ندارند. ولی بسياری از ما پليس هم که نباشد خود برای دختران و زنان شان پليس اند. مشکل ما با زن، قديمی است. جمهوری دينی تنها اين مشکل را روی دست و دامن ما استفراغ کرده است.
.از وبلاگ سيبستان.
شعری از نرگس دادوند
شعری از هدی موغلی